تبلیغات
عصر وب
عصر وب
مطالب جالب و شنیدنی از سراسر وب
 


. نمی دونم چند ساعته که یه برگ کاغذ جلو روم گذاشتم

و مدادم تو دستمه و بی اختیار دارم تن سفید کاغذرو خط خطی می کنم ...

شایدم می خوام گذشت زمان رو حس نکنم...

قلمم روی کاغذ می لغزه ولی فکرم جای دیگه ست ...

قلبم تو سینه ام نیست ... فکرم سرگردونه ... بیقراره ... دلم دلتنگه ...

دلتنگ یه صدا ... دلتنگ یه حس ... دلتنگ یه خبر ... .. دلتنگ یه یاد ولو کوتاه ....ولی افسوس که امروزم تمومی نداشت این دلتنگی...

دیگه حالا تنهایی خودمو نقاشی می کنم ولی تمامشو خط خطی می کنم ...

خودمو خط خطی می کنم... و دل تنگم رو ... چون دیگه باورم شده که مهم نیست ...

شدم یه سایه ی تنها ? سایه ای که تو هوای آفتابی هم دیده نمیشه

سایه ام ولی گرم و اینو مطمئنم ... ولی چرا حس نمیشم ؟

متنفرم از انتظار ... از فراموشی ... از بی خبری... از تنها بودن ... و از زنگ تفریح بودن

بامید اینم که دیگه خط خطی نکنم و یک صدا ? تلنگری باشه برای بی قراریم

چون هنوز هم...!!



 




طبقه بندی: تیریپ لاو،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 شهریور 1388 توسط محمدی

به دیدارم بیا هر شب ،

در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها

و من می مانم و بیداد بی خوابی.

در این ایوان سرپوشیده ی متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی

که می ترسم ترا خورشید پندارند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی خواهم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !




طبقه بندی: تیریپ لاو،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 شهریور 1388 توسط محمدی
 


یار با ما بی وفایی میکند ..

بی سبب از ما جدایی میکند



شمع جانم را بکشت آن بی وفا..

جای دیگر روشنایی میکند ..



میکند با خویش خود بیگانگی..

با غریبان آشنایی میکند..



جو فروشست ،آن نگارسنگدل ..

با من ا و ، گندم نمایی میکند..


 




طبقه بندی: تیریپ لاو،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 شهریور 1388 توسط محمدی
 


نمیدونم كجاست ... چه میكنه ... ولى میدونم كه ندارمش !

هیچوقت نخواستم كه تورو با چشمات به یاد بیارم ؛

نمیخواستم كه تورو تو گم‌ترین آرزوهام ببینم ؛

نمیخواستم كه بى‌تو به دیوارها بگم ، هنوزم دوستت دارم ...

آخه تو هول‌وهواى پریشونیا ، تو رو نداشتم !

تو گیرودار اى بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش ؛ اى بى‌مروت !

دیگه دلى میمونه كه جور دل كبوتر بتپه ، كه با شما از جون زندگیش بگه ؟!

بگه كه هنوز زنده‌است ...

اگه صدا ، صداى منه ؛ نفس ، اگه نفس تو

بذار كه اون خوش‌غیرتاش بدونن كه دل ، دِله‌ و این دیگه دل نیست !

دیگه دل نمیشه !

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه ...



نمیدونم شاعرش كیه

هركى سرودش خیلى قشنگ حرف زده

نمیدونم چرا دلتنگى رهام نمیكنه ؛‌ نمیدونم دلتنگ چیم ...

میدونم كه دلم خیلى تنگه !

خیلى ...


 

 




طبقه بندی: تیریپ لاو،
ارسال در تاریخ سه شنبه 10 شهریور 1388 توسط محمدی
 


دارم دق می کنم ، تحمل ندارم
دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم ، فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر می زنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

. • . • . • .

بدون تو کجا برم ، کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم

به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

 

 




طبقه بندی: تیریپ لاو،
ارسال در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط محمدی
خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم
به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم
بعد به خودمون می گیم:
وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده
بعد کم کم به هم دلبسته می شیم
دیگه تنهایی ممکن نیست
این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم
وای چقدر خوشبختم
نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره
کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه
ما هم کلی پز می دیم
آخ که چقدر احساس غرور می کنیم
دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم
بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم
برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم
اوضاع بر وفق مراد
نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه عوض بشن نمی فهمم
من عوض می شم
تو عوض می شی
خواسته هامون تغییر می کنه
دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم
اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم
بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم
یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ کس ناز هیچ کسی رو نمی کشه
وای چقدر دلتنگی درد داره
دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم
فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه
واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم
بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم
اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم :
نگران نباش همه چیز درست می شه
بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم:
بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای
تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم
مهم نیست چقدر خاطره داشتیم
مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم
مهم نیست واسه هم نفس بودیم
دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست
آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه
تو باید بسوزی و بسازی
چون خودت خواستی
چون جرمت عاشقی و صادقی
چون گناهت متعهد بودن به عهدته
بعد مجرم می شی
سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی
همه می گن ول کن بابا
اون نبود خوب یکی دیگه
اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست
اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم
و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم
بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم
اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم
سرد سرد می شیم
انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم
اما مگه ممکنه ....
بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما......
همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه
دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی
بی تاب می شی، کم می یاری
موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه
اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری
هر روز می شماری 1، 2، 3، .....
بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود
بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ
همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن
رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای کس دیگه ای نزارن
از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ کس درک نمی کنه
ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه .



طبقه بندی: تیریپ لاو،
ارسال در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط محمدی
 


خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبان? این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادث? صاعقه بودن در باد.
هم? عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظ? مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من هم? عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من هم? عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من هم? عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

 

 

 




طبقه بندی: تیریپ لاو،
ارسال در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط محمدی
(تعداد کل صفحات:2) 1 2

mohammadi