تبلیغات
عصر وب
عصر وب
مطالب جالب و شنیدنی از سراسر وب
ابو علی بن سینا هنوز به سن بیست سال نرسیده بود كه علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهی و طبیعی و ریاضی و دینی زمان خود سر آمد عصر شد. روزی به مجلس درس ابو علی بن مسكویه،دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد. با كمال غرور گردویی را به جلوی ابن مسكویه افكند و گفت: مساحت سطح این را تعیین كن. ابن مسكویه جزوه هایی از یك كتاب كه در علم اخلاق و تربیت نوشته بود(كتاب طهارت الاعراق)، به جلوی ابن سینا گذاشت و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن تا من مساحت سطح گردو را تعیین كنم،تو به اصلاح اخلاق خود محتاجتری از من به تعیین مساحت سطح گردو. بوعلی از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمرش قرار گرفت


طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ابن سینا، ابن مسكویه، داستان راستان،
ارسال در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388 توسط محمدی
مروان بن محمد بن مروان بن حكم،آخرین خلیفه بنی امیه بود كه به دست عباسیان در سال 132 هجری كشته شد.او همانند اجداد ناپاكش،خیلی ظلم كرد.یكی از ظلم هایش این بود كه زبان یكی از غلامانش را برید و به دور انداخت،گربه ای آمد و آن زبان را خورد. از قضا وقتی كه مروان را كشتند، سرش را از بدن جدا كردند و زبانش را بریدند و به دور انداختند.همان گربه آمد و آن زبان را خورد!



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: درس عبرت،
ارسال در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388 توسط محمدی
اسكندر كه او را فاتح سی و شش كشور می خوانند،هنگامی كه در بستر مرگ افتاد،به فرمانده ی سپاهش گفت:وقی كه من از دنیا رفتم ،جنازه ام را به اسكندریه ببرید و به مادرم بگویید مجلس عزای مرا به این ترتیب تشكیل دهد: اعلام كند كه همه ی مردم برای خوردن غذا به منزل او بیایند،جز كسانی كه عزیز یا دوستی را از دست داده اند،تا مجلس عذای من با خوشحالی شركت كنندگان بر گزار گردد و شركت كنندگان خاطره ی رنج آوری نداشته باشند. اسكندر از دنیا رفت ،فرمانده ی سپاهش ،طبق وصیت او، جنازه ی او را به اسكندریه حمل كرد و وصیت او را به مادر او گفت: مادر دستور داد سفره ی عمومی طعام گستردند و اعلام نمود همه ی مردم جز كسانی كه دوست و عزیزی را از دست داده اند،شركت كنند.روز مهمانی فرا رسید ،خدمتكاران همه آماده و منتظر،ولی هیچ كس نیامد.مادر اسكندر از علت نیامدن مردم پرسید،به او گفتند:تو خود اعلام كردی كه مردم غیر از آنان كه عزیز و دوستی را از دست داده اند بیایند ولی كسی نیست كه دارای این شرط باشد.مادر مطلب را دریافت و گفت:فرزندم با بهترین روش به من تسلیت گفت،خاطر مرا آرام ساخت.آری این است روش دنیای نا پایدار،پس مغرور نگردیم و دل به دنیا نبندیم.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان ها و پند ها،
ارسال در تاریخ جمعه 6 شهریور 1388 توسط محمدی
شركت زن ها در كارهای اجتماعی و اثر آن در خوشبختی خانواده یكی از مسائل مهم اجتماعی است كه طرفداران و مخالفین پر و پا قرص دارد . مخالفین عقیده دارند كه (شركت زن در كارهای اجتماعی مانع خوشبختی و سعادت خانواده ها است). "حرف از این مزخرفتر نمی شود" من میتوانم خلاف این را ثابت كنم و بهترین دلیل و مدركم زندگی موفقیت آمیز خودم است . از موقعی كه دموكراسی را به كشور ما وارد كردند به همان نسبت كه روز بروز انتخاب و كلا آسان تر شده،در عوض زندگی مشكل تر و سخت تر گردیده است. به همین دلیل وقتی من تصمیم گرفتم زن بگیرم خانمی را انتخاب كردم كه كارمند یكی از بانك ها بود. او ششصد و پنجاه لیره حقوق داشت و در همین حدود هم من از روزنامه ای كه شب ها در آنجا كار می كردم می گرفتم. با این ترتیب ازدواج فشار چندانی روی كول من نداشت و اگر هر دو حقوقمان را روی هم می گذاشتیم می توانستیم زندگی نسبتآ خوبی را بگذارانیم. روزی كه می خواستم عروسی كنیم زن من از بانك مرخصی گرفت و من هم با اینكه شب پیش تا صبح كار كرده بودم آن روز نخوابیدم و برای اجرای مراسم ازدواج به محضر رفتم. بدبختانه ساعات خوشی و لذت من خیلی كم دوام كرد چونكه من شب ها كار می كردم و مجبور بودم به اداره روزنامه بروم ناچار خسته و بی حال به سر كارم رفتم و تا صبح كار كردم. وقتی به خانه بر گشتم زنم به اداره رفته و یادداشتی به این مضمون روی در اطاق خواب سنجاق كرده بود: (شوهر عزیزم نتوانستم صبر كنم بیایی كارم دیر می شد چشم های تو را می بوسم.) از خواندن این جمله اشك ذوق توی چشمانم پر شد ولی به قدری خسته و كوفته بودم كه بیش از چند دقیقه نتوانستم به او فكر كنم و خوابم برد. هنگامی كه از خواب بیدار شدم محبوبه نازنینم هنوز از سر كار بر نگشته بود و مدتی هم از سرویس كارم می گذشت.در جواب زنم یاد داشتی نوشتم و همان جا روی در سنجاق كردم: (عزیزم،با همه اشتیاقی كه به دیدنت دارم چون كارم خیلی دیر شده مجبورم بروم.لپ های تو را می بوسم.) فردا هم ما همدیگر را ندیدیم و زن ایده آل من دوباره یاد داشت پر معنی و شیرینی روی در سنجاق كرده بود:(عزیز دل من، هزار هزار هزار بار می بوسمت.)من هم جوابش را همان جا روی در گذاشتم:(تصدقت،نامه ات رسید خیلی ممنونم ،برای یك بوسه ات دلم یك ذره شده). از این به بعد تمام این هفته را ما به وسیله نامه همدیگر را ماچ می كردیم و با یك دنیا شوق و آرزو در انتظار روز تعطیل بودیم. و باز از روز اول هفته معاشقه كتبی ما شروع می شد،ولی هر هفته جملات كوتاه تر و مختصر تر می شد،گاهی هم این وظیفه را فراموش می كردم؟! بعد از دو سه ماه یك روز صبح كه به خانه برگشتم متوجه شدم كاغذ مفصلی روی در اتاق خواب سنجاق شده با تعجب آن را برداشتم و شروع بخواندن كردم:(شوهر بهتر از جانم حالم خیلی خوبست می خواهم خبر خوشی به تو بدهم ، به زودی ما صاحب یك بچه خواهیم شد. می دانی از امروز وظیفه ما خیلی مشگل تر خواهد بود می بایست از این به بعد بیشتر كار كنیم و ساعات فراغت و حتی روز های تعطیل را هم بیهوده نگذارانیم یادت نرود كه من منتظر كاغذ های تو هستم فقط مال تو ). از دانستن این خبر مثل همه پدر ها خوشحال شدم و با این كه خیلی خسته بودم به بازار رفتم و یك دست بند طلایی برای زنم خریدم. و عصر هم كه می خواستم به سر كارم بروم یادداشتی نوشتم و روی در سنجاق كردم:(فرشته من بی اندازه خوشحالم. كادوی ناقابلی برایت تهیه كرده ام و زیر بالش گذاشته ام هزار هزار هزار بار ترا می بوسم ). البته با گذشت زمان زن و شوهر ها به هم عادت می كنند و عشق آتشین آن ها كم كم سرد می شود ما هم كمتر بیاد هم می افتادیم.. یواش یواش نامه نوشتن ما هم قطع شد. اما جوراب های شسته و زیر پیراهنی هایم كه هر هفته روی میز كنار تخت حاضر بود نشان می داد كه زنم هر روز به خانه می آید و كار هایش را انجام می دهد. با این ترتیب سال های زیادی از زندگی سعادت آمیز خانواده ما گذشت بدون این كه ما فرصت پیدا كرده باشیم دعوا و مرافعه كنیم و برای یكدیگر بهانه بتراشیم. یك روز كه خیلی خسته بودم به سینما رفتم در سالن سینما پیش آمد عجیبی رخ داد یك زن خوشگل كه لباس شیك و گرانقیمتی پوشیده بود در حالی كه 3 تا بچه كوچولو دنبالش بودند به طرف من آمد و با ذوق زدگی سلام داد. من یكباره یكه ای خوردم. قیافه اش خیلی به نظرم آشنا آمد ولی او را نشناختم. از قیافه ام و از خیره گی چشمهایم موضوع را فهمید و گفت: - منم. زنت هستم این ها هم بچه هایت هستند. من از خجالت سرخ شدم .. گر چه حق هم داشتم آخر من زن و بچه هایم را هیچوقت اینجوری تر و تمیز و لباس پوشیده ندیده بودم. حالا چند سال از آن روز می گذرد و ما چند تا بچه دیگر پیدا كرده ایم و بحمدالله تا كنون كوچكترین اختلافی بین ما پیدا نشده و زندگی ما تیره نگردیده چون اصلآ وقت پیدا نكرده ایم كه روی موضوعی بحث كنیم. در حالی كه اگر من با زنی ازدواج می كردم كه بیكار بود مسلمآ در همان ماه های اول سر و صدا و دعوا و مرافعه راه می انداختیم و زندگی زناشویی ما زیاد طول نمی كشید. این آزمایش بهترین دلیلی است كه شركت زن در كارهای اجتماعی هیچوقت مانع خوشبختی خانوانده ها نیست بلكه تنها عامل مؤثر دوام و بقا خانوادهاست و من امروز یكی از طرفداران جدی شركت زن ها در امور اجتماعی هستم!!



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: زن، زندگی، اجتماعی، مرد شرقی، عزیز نسین،
ارسال در تاریخ جمعه 6 شهریور 1388 توسط محمدی
 آخ... آخ... آخ... تمام مشتری هایی كه توی قهوه خانه "بیازت" زیر سایه درخت ها نشسته بودند یكدفعه سرشان را به طرفی كه صدای گریه می آمد برگرداندند. آنجا یك زن چادری كه سفت و سخت خودش را توی چادر پیچیده بود یكریز گریه می كرد و صدایش قطع نمی شد. این موضوع همه را متاثر كرد. صدای تق تق طاس آن هایی كه تخته نرد بازی می كردند قطع شد و قلیان ها از قل قل افتاد. زنك خیلی با سوز گریه می كرد . یكی از بازیكن ها سرش را با كمال تاسف حركت داد و پرسید: -چی شده خانم!؟ چرا گریه می كنی .؟؟! سایر مشتری ها هم ساكت شدند و برای فهمیدن علت گریه و زاری زن سرهایشان را به طرف او بر گرداندند.وقتی دست زن از زیر چادر سیاه بیرون آمد و تقاضای پول كرد همه چیز روشن شد و همه فهمیدند كه این زن گدای معمولی است.بلافاصله تمام دلسوزی ها از بین رفت..طاس ها دوباره به صدا در آمد و قلیان ها شروع به دود كردن نمود. در حقیقت هم هیچ چیز قابل تماشا وجود نداشت ...مگر می شود گداهای اسلامبول را شمرد؟ اگه آدم بخواهد هر گدایی را كه می بیند برایش دلسوزی كند باید صبح تا عصر گریه و زاری كند آنوقت نه می تواند یك دست تخت نرد بازی كند و نه وقت دارد یك دود قلیان بكشد. زنك هنوز هم همینطور یكنواخت گریه می كرد و اشك می ریخت. -اهو... اهو ... اهو ... حاجی آقایی كه بغل دست یك آخوند نشسته بود حوصله اش از سر و صدای این زن سر رفت: -واه ... واه ... واه چیز غریبی است.. آدم از دست این گدا های سمج نمی داند چكار كند، تا می آییم خستگی در كنیم و یك ساعتی با رفقایمان حرف بزنیم یك همچه صحنه هایی پیش میاد و اعصاب آدم را بكلی خراب میكنه. سایر مشتری ها هم شروع به اعتراض و غرولند كردند و از هر طرف متلك هایی نیشدار و جملات مسخره آور نثار گدای بخت برگشته شد. لابد پیش خودتان فكر می كنید مردم چقدر سنگدل و بیرحمند چطور ممكنست یك زن بد بخت و رنج دیده را محروم بكنند؟ ولی من شخصآ اینجور فكر نمی كنم اطمینان دارم خیلی ها هم دلشان می خواهد كمك كنند اما وضع مالیشان اجازه نمی دهد. آن آقایی كه صورتش را نتراشیده و كفش هایش از بی واكسی خاكستری شده مسلمآ پول ندارد. اگر این مرد لاغر و رنگ پریده كه یك بچه كوچك همراهش است پول داشت دو سه قروش گردو برای بچه اش می خرید. یا آن آقای چاق كه دائم عرق پیشانیش را با دستمال پاك می كند خیال می كنید چقدر دلش می خواهد یك شربت سرد بخورد ولی افسوس كه پول ندارد. باقی مشتری های كافه هم همینطور. گدا بالاخره فهمید كه اشك ریختن او هیچ اثری ندارد. به همین جهت پس از مدتی سكوت درست مثل آنكه فكری به نظرش رسیده باشد ناگهان با صدای بلند شروع به صحبت كرد: - آخ كه این دنیا چقدر بی وفا است و ما بشر ها چقدر غافلیم آقایون اگه شما می دونستید من از كدوم خانواده ام این قدر به من زخم زبان نمی زدید. دوباره سر ها به طرف او بر گشت و همه گوش هایشان را تیز كردند... زن ادامه داد: - آقایون من بیوه پاشا ... هستم. یك اسمی را گفت كه معلوم نشد عبدالرحمن- محمد یا چیز دیگری بود. - بله من از یك همچه مقامی به این روز افتادم... ثروت و دارایی مثل چرك روی دست زود پاك میشه. بعد شرح مفصلی از ساختمان ها و غلام و كنیز و صندوق ها پر از طلا و جواهرات مرحوم پاشا داد و در آخر گفت: - با این همه می بینید كه برای نان شبم محتاجم. همهم ای از اطراف بلند شد و جملات نا مفهومی به گوش می رسید: - آخ بیچاره .. راستی خیلی مشگله یك زن اشرافی مجبور شه گدایی كنه. موج عظیم دلسوزی نسبت به این گدای اصل و نسب دار از هر گوشه بلند شد در كیسه ها رو باز كردند و پول ها را با صدای جرنك جرنك جلوی پای او ریختند. مردی كه كفش هایش واكس نخورده بود بیست قروش بهش داد یارو كه برای بچه اش گردو نخریده بود ده قروش داد. حتی حاجی عصبانی كه اولش خیلی بد و بیراه می گفت از حرف هایش پشیمان شد و در حالی كه چند سكه بزرگ برای او فرستاد گفت: - معلوم بود این گدای معمولی نیست... به بینید چقدر قیافه اش اشرافیه خدا را خوش نمیاد آدم به اینجور اشخاص زخم زبان بزنه هر چه باشه بزرگ زاده ان و از بالا به پایین آمدن. از قیافه بقیه هم معلوم بود كه از رفتار چند دقیقه پیش خودشان پشیمان هستند و بزودی مقدار زیادی پول برای این گدای آبرو دار جمع شد و صاحب قهوه خانه تمام پول ها را جمع كرد و با یك نوع علاقه و احترام رو كرد به بیوه پاشا و گفت: - بفرمایید این پول قابل شما رو نداره. حالا دیدید ما راجع به مردمان محترم چه جوری فكر می كنیم؟! همه ی ما بدون این كه منظوری داشته باشیم طرفدار اعیان و اشراف،هستیم. حتی گداهای اصل و نسب دار برای ما قابل احترامند. بیوه پاشا از قهوه خانه خارج شد، تا موقعی كه به بازار(چله بجی)نرسیده بود هنوز قیافه اش اخمو و گریه آلود بود، ولی وقتی به آن جا رسید با صدای بلند شروع به خنده كرد و زیر لب گفت: ما بیچاره ها از صدقه سر اعیان و اشراف زندگی می كنیم.


طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: گدا، مرد شرقی، عزیز نسین،
ارسال در تاریخ جمعه 6 شهریور 1388 توسط محمدی
غلامعلی خان سلانه سلانه از پله های حمام بالا آمد. كمی ایستاد و نفس خود را تازه كرد و باز براه افتاد. هنوز دو قدم برنداشته بود كه دو باره ایستاد. انگشت به پیشانی خود گذارد ، شقیقه ها را اندكی فشرد و بعد ابرو ها را در هم كشید و چند مرتبه شیطان را لعن كرد. درست فكر كرده بود. اكنون بیادش میآمد كه وقتی خواسته بود غسل كند یادش رفته بود (استبراء)كند و حتم داشت الان نه غسلش درست است و نه پاك شده . گذشته از این كه لباسش نیز نجس گردیده و باید هنوز چرك نشده عوضش كند. چند دقیقه مردد ماند . خواست باور نكند : "شاید اشتباه كردمم.." ولی نه ، درست بود . تمام قرائن گواهی می دادند. خواست بر گردد و دو باره به حمام برود ولی هم خجالت كشید و هم از این لحاظ كه ظهر نمازش را سر وقت خوانده بود و تا نماز مغرب وقت زیاد داشت كه تجدید غسل كند ، تنبلی كرد و بر نگشت.چند بار دیگر شیطان را لعن كرد،بخچه حمام خود را به زیر بغل جا بجا كرد و عبای خود را باز به روی آن كشید و باز سلانه سلانه به راه افتاد. آفتاب شیشه های سقف حمام را قرمز كرده بود كه غلامعلی خان توی خزینه ، انگشت به در گوش خود گذارده بود و قربةالی الله غسل می كرد. سعی می كرد هیچ یك از مقدمات و مقارنات را فراموش نكند. سوراخ گوش های خود را دست مالید، توی ناف خود را سركشی كرد. استبراء و بعد هم نیت، و بعد شروع كرد: یك دور به نیت طرف راست ، یك دور به نیت طرف چپ،...كه برشیطان لعنت ! .. از دماغش خون باز شد. دست به دماغ خود گرفت . آب خزینه را به هم زد تا رنگ خون محو شد. و بعد هول هول از خزینه در آمد و در گوشه ای از حال رفت. خانه اش نزدیك بود . استاد حمام عقب پسرش فرستاد . او را با لنگ و قدیفه اش خشك كردند. خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند و از حمام بیرونش بردند. دو ساعت از شب گذشته بود كه به حال آمد . پا شد نشست و از زنش وقایع را پرسید. ولی او هنوز شروع نكرده بود كه خودش همه چیز را به خاطر آورد. زنش را فرستاد تا بخچه حمام را حاضر كند و خودش زود لباس پوشید و راه افتاد. حمام گذرشان حتمآ تا به حال بسته بود. اگر هم نبسته بود او هر گز رویش نمی شد دیگر به آنجا برود . آن روز تمام بساط حمامی بیچاره را به خون كشیده بود. ناچار براه افتاد از دو سه كوچه گذشت و در میان یك بازارچه تاریك سر در آورد. چراغ موشی راهرو حمام بازارچه، از ته پله ها سو سو می كرد و در و دیوار را كدر تر از آنچه بود نمایان می ساخت. غلامعلی خان ، خوشحال از این كه هنوز حمام بسته نشده ، از پله ها سرازیر شد. آخرین دلاك نوبتی حمام داشت بساط را ور می چید. لنگ های خیس را به هم گره می زد و از در و دیوار می آویخت. یا قدیفه های كار كرده را تا می كرد . دمپایی ها را به كناری می زد و می خواست چراغ را هم خاموش كند. غلامعلی خان هنوز از در وارد نشده بود كه صدای او را شنید : - آقا حموم تعطیل شده. - سام علیكم.. من انقدی كار ندارم... یه زیر آب می رم و میام. - آقا جون گفتم حموم تعطیل شده.. آخه مردومم راحتی دارن وقت و بی وقت كه حموم نمیان كه. - چرا اوقاتتو تلخ می كنی داداش؟ تا یه چپق چاق كنی منم اومدمم.. و لباس خود را در آورد. لنگی به خود بست و راه افتاد. داخل حمام تاریك بود. چراغ خواست . دلاك تنبلی كرد و همان از بالای در ، تنها پیه سوز حمام را روشن كرد و به دست او داد. غلامعلی خان در گرمخانه حمام را باز كرد. بسم اللهی گفت و وارد شد سایه بزرگ و لرزان سرخود را كه تا وسط كنبد های سقف حمام كشیده شده بود، با ترس نگاهی كرد و به فكر فرو رفت. بلند تر یك بسم الله دیگر گفت و خود را به پله های خزینه رسانید. پیه سوز را بالای پله ها ، لب سنگ خزینه گذاشت . یك مشت آب مزه مزه كرد. یك مشت هم به صورت خود زد . با یكی دو مشت دیگر پاهای خود را شست و به خزینه فرو رفت. خزینه تا لب سنگ آن پر شده بود . آب داغ خوبی بود. بدن خود را با كیف مخصوصی دست می مالید. آب تكان می خورد و از لب سنگ می ریخت و پیه سوز را كه همان جا گذاشته شده بود تكان می داد. شعله پیه سوز كج و راست می شد و سایه روشن دیوار تغییر می كرد. غلامعلی خان این یكی را در یافت ولی گمان می كرد از ما بهتران می آیند و می روند. و هوا تكان می خورد. و شعله را می جنباند. چند دقیقه صبر كرد. صدایی نیامد. یك بسم الله بلند گفت... و شعله پیه سوز ساكت شد. فكر خود را هر طور بود مشغول كرد . ترس و تاریكی را از یاد برد. دو سه بار دیگر بدن خود را دست مالید و به زیر آب فرو رفت. سر كیف آمده بود . زیر آب ، پا های خود را به كف خزینه فشار داد و سبك و آهسته دو سه ثانیه خود را در میان آب نگهداشت . و بعد سر خود را از آب بدر آورد. یكباره ترسید همه جا تاریك شده بود. چشم های خود را مالید. اهه ! مثل این كه سر و صورت و دستش چرب شده بود. بیشتر ترسید . و دلاك را با فریادی وحشت آور، دو سه بار صدا زد. دلاك سراسیمه وارد شد. هر دو در یك آن با تعجب از هم پرسیدند: - پس چراغ چه شد ؟!...و هر دو در جواب ساكت ماندند. دلاك بر گشت و یك چراغ دیگر آورد. پیه سوز پیدا نبود ولی روی آب خزینه روغن چراغ موج می زد. و سر و سینه غلامعلی خان چرب شده بود. دلاك چند تا فحش نثار استاد حمام كرد و غلامعلی خان از روی خشم و بیچارگی یك لا الاه الا الله گفت و در آمد. روغن چراغ ها را با قدیفه خود پاك كرد. لباس پوشیده و غرغركنان رفت. فردا صبح، قبل از اذان ، باز غلامعلی خان از كنار كوچه ، بخچه خود را به زیر بغل زده بود ، عبا را به سر كشیده بود و سلانه سلانه بسوی حمام می رفت و زیر لب معلوم نبود شیطان را لعن می كرد و یا لاالاه الا الله می گفت .. هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربةالی الله بجا بیاورد.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: وسواس، سه تار، جلال آل احمد،
ارسال در تاریخ جمعه 6 شهریور 1388 توسط محمدی

آقاکیوان کلید را توی در چرخاند و سلامی گفت، تند تند لباس‌هایش را عوض کرد و گفت:

- ستاره! امروز بالاخره تونستیم همه کارهای مهسا رو انجام بدیم، کارت‌های عروسی‌اش رو هم پخش کردیم، قرارهای آرایشگاه و ماشین و عکاس و فیلمبردار رو یه بار دیگه چک کردیم. ایشاا… اگه مشکلی پیش نیاد جمعه به خیر و خوشی این دختر می‌ره سر خونه و زندگیش، خدا رحمت کنه باباش رو، چه مرد نازنینی بود، تا زنده بود ما که هیچ کاری براش نکردیم…

آقا کیوان توی بانک کار می‌کرد، مرد جاافتاده و مهربانی بود اما هروقت کار و برنامه‌ای داشت، تا انجامش نمی‌داد، نمی‌توانست آرام بگیرد. می‌گفت بیست سال صندوقداری بانک آدم رو از تک و تا می‌اندازه اما باعث می‌شه حواست به همه چی باشه و بدونی هر کاری رو کی انجام بدی و از کنار هیچ چیزی هم به سادگی نگذری. با آنکه سن و سالی را گذرانده بود اما هنوز هم رفیق‌باز بود، البته سرش توی زندگی خودش بود اما با چند نفر از همکارها و دوستان قدیمی رابطه خیلی خوب و عمیقی داشت. شاید به همین دلیل بود که بعد از آن تصادف وحشتناک توی جاده قم - تهران و فوت آقای خلیلی هنوز که هنوز بود صبح‌ها تا می‌نشست روی صندلی‌اش توی بانک، برای او فاتحه‌ای می‌خواند و امکان نداشت جمعه به جمعه سر خاک مادرش و او نرود. بعد از فوت آقای خلیلی، تمام سعی‌اش را می‌کرد تا دخترش مهسا احساس بی‌پدری نکند، از سه ماه پیش که موضوع خواستگاری او پیش آمد، تمام تلاشش را کرد که در حق او پدری کند، حتی توی مراسم خواستگاری همه او را عمو صدا می‌زدند و خانواده داماد خبر نداشت او تنها همکار پدر مهسا بوده است. با آنکه خودش کارمند بود و حقوق چندانی نمی‌گرفت ولی به هر دری زد تا چیزی کم و کسر نباشد، احساس می‌کرد که دختر خودش را دارد شوهر می‌دهد. مهسا فقط یک سال از مینو دخترش بزرگتر بود.

- مامان! مامان! این جوراب‌های من کجاست؟ دیروز گذاشتم زیر کاناپه!

- آخه دختر زیر کاناپه هم شد جا؟

مرتضی همان‌طور که نشسته بود پشت میز کامپیوتر با لحن مضحکی گفت:

- یه عمل جراحی از جارو برقی بکن ببین مامان نداده جارو برقی بخوره! آخه بعد از خوردن کارت‌های اینترنت من یه هفته‌ای می‌شه چیزی نخورده!

زن تند تند داشت آشپزخانه را مرتب می‌کرد، حالا دم مهمانی انگار تازه یادش افتاده بود باید میز نهارخوری را دستمال بکشد.

- ستاره! بسه دیگه، از بس اون میز رو دستمال کشیدی رنگش رفته، یادمه وقتی خریدیم رنگش قهوه‌ای سوخته بود حالا دو ماه نشده عین دندون سفید شده! ول کن بجنب بریم. الان ملت می‌رن، اونوقت ما وقتی می‌رسیم که شام رو خوردن، زشته زن!

- واسه شام زشته یا واسه این‌که دیر برسیم؟ عزیز من! ما چه باشیم و چه نباشیم اونا جشن خودشون رو می‌گیرن، فکر می‌کنی اگه دیر برسیم، خانواده‌ها می‌گن حضار محترم! به دلیل دیر رسیدن آقا کیوان و خانواده و عیال مربوطه فعلا کسی نامردی نکنه و دست به شیرینی‌ها نزنه؟! تو که کم و کسر نذاشتی، والا اگه بابای مرحومش هم بود اندازه تو حرص و جوش نمی‌خورد. چشم! چشم! الان آماده می‌شیم.

مرد کلافه شده بود، نیم ساعتی می‌شد لباس‌هایش را پوشیده بود. هشت بار جلوی آینه خودش را برانداز کرده بود و با ماشین اصلاح دو بار صورتش را مرتب کرده بود. برای همین طاقت نیاورد و ادامه داد:

- ستاره خانوم! ما که قرار نیست بریم سفر قندهار یا جنگ چالدران! دو ساعت می‌ریم و بر‌می‌گردیم، اون‌وقت تا صبح بشین خونه‌تکونی کن، اصلا من نمی‌دونم چرا شما زنا همین که پای مهمونی و سفر رفتن می‌شه شروع می‌کنین به خونه‌تکونی؟ مگه باقی روزا رو ازتون گرفتن؟! خانومم! عزیزم! تو که می‌دونی…

حرفش را قطع کرد، یکباره همه خاطرات گذشته از جلوی چشم‌هایش گذشت، افسوس خورد که چرا امشب محمود در جشن عروسی دخترش نیست و…

مینو در حالی که داشت شالش را مرتب می‌کرد، توی آشپرخانه آمد و گفت:

- مامان! این شال صورتیه خوبه یا اون سبزه؟

- همین خوبه مامان، بیشتر بهت میاد، سبزه یه خورده از مد افتاده است.

مرتضی باز نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت:

- اتفاقا همون سبزه بیشتر بهش میاد، آدم یاد قورباغه سبز می‌افته و کلی صفا می‌کنه، پلنگ صورتی دیگه از مد افتاده مامان! این روزا با کامپیوتر کی میره تو غار!

- مامان! یه چیزی بهش بگو. دیگه داره کفر منو درمی‌یاره، دیروز باران دوستم می‌گفت کلاغ‌ها کی تو سر داداش مرتضات تخم می‌ذارن بیایم ببینیم؟! خدایی این مدل موست كه مرتضی داره، فکر کنم تمام بالش و متکاهاش رو با این ژل موش چرب كرده. بودنش تو آپارتمان بدآموزی داره واسه بچه‌ها! کاش می‌شد پلیس یه روز بگیرتش و یه چهارراه بزنه وسط سرش! آخه تو که تیپ زدنت آدم رو یاد قبرستون می‌اندازه نظر دادنت چیه؟

- تیپ زدن من؟! برو بابا! موهای من هر مدلی باشه از کارای تو بهتره که یه خرس دو متری رو آویزون می‌کنی به گوشی موبایلت و یه خرگوش سه کیلویی زشت رو به کوله‌پشتی‌ات! یه روز سازمان محیط‌زیست دستگیرت می‌کنه به جرم شکار غیر مجاز!

مرد که کلافه‌تر از همیشه کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کرد از همان جا داد زد:

- بسه بچه‌ها! بسه دیگه! می‌خوایم بریم جشن عروسی! باز شما دو تا مثل موش و گربه افتادید به جون هم؟ ستاره! ستاره! زود باش زن! اونا واسه شام ما رو دعوت کردن، ننوشتن تو کارتشون که صبحونه هم می‌دن. عجله کن دیگه…

- وای از دست تو مرد! چقدر عجولی؟! دندون رو جیگر بذار، نمی‌میری از گرسنگی، تازه من هنوز آرایش نکردم…

صدای صفحه کلید کامپیوتر مرتضی توی اتاق پیچیده بود، تند تند تایپ می‌کرد، از همان جا گفت:

- بابا شما که افتادی تو کار خیر دیگه کوتاهی نکن! تا تنور داغه نون رو بچسبون! بالاخره چشم امید جوون‌های فامیل به کارای خیر شماست.

- آره! چشم امید جوون‌های فامیل هستم، اما ما تو فامیلمون پسر دم‌بخت نداریم، که اگه هم داشتیم حتما خودشون اونقدر عرضه داشتن که بعد از خدمت سربازی به جای رایت سی‌دی واسه این و اون و چت کردن، پاشن برن دنبال کار!

- متشکرم بابا! همیشه این محبت‌های شما باعث افتخار منه! باز خوب شد به صورت مستقیم منظورتون من نبودم!

مرتضی و مینو از بچگی با هم کل‌کل می‌کردند. اصلا برایشان یه تفریح شده بود، وقتی حال یکی خراب بود اون یکی به دادش می‌رسید و با شوخی و مسخره‌بازی نمی‌ذاشت خیلی توی خودش بره. از سه ماه پیش که سربازی مرتضی تموم شده بود و نشسته بود توی خانه، ترم دوم مینو شروع شده بود و می‌رفت دانشگاه. برای همین فرصت چندانی برای شیطنت نداشتند، شب‌ها هم مرتضی هدفون می‌گذاشت و می‌چسبید به کامپیوترش و با کسی حرف نمی‌زد. می‌گفت دارد خودش را برای امتحان کاردانی به کارشناسی آماده می‌کند. اما درس نمی‌خواند و بیشتر وقتش را به وب‌گردی و چت کردن می‌پرداخت. به مینو می‌گفت توی خدمت عقده شده بود برام که یه کامپیوتر داشته باشم، اما نمی‌شد. توی مرز خیلی اوقات برق هم نداشتیم چه برسه به این خیالات.

- مرتضی! مرتضی! تو آماده‌ای مامان؟

- آره مامان! مرتضی آماده است، فکر کنم با این تیپی که زده، موردتوجه همه بشه و هیچ‌کس حتی یه لحظه هم عروس و دوماد رو نگاه نکنه، زیر پیراهن سفید با پیژامه آبی راه‌راه تیپ باحالیه واسه عروسی!

- اتفاقا 68 درصد باهات موافقم مینو! با همین تیپ می‌یام، ملت یه حالی بکنن.

- مرتضی!

- چیه بابا؟

- حالا که مامانت می‌خواد به سلامتی دو ساعت دیگه راه بیفته، تو چرا نمی‌جنبی؟ نکنه می‌خوای کلی هم منتظر تو باشیم، پاشو لباس مرتب بپوش، من آبرو دارم پیش دوستا و همکارام. نری اون لباس‌های جلف رو بپوشی، مرد گنده رفته سی سانتیمتر لباس خریده می‌گه تی‌شرته! اون رو تن یه بچه دو ماهه هم بکنی تنش می‌افته بیرون!

مینو ریز ریز می‌خندید. مرتضی سرش را تکان داد و از جایش بلند شد، همان‌طور که چشمش به مانیتور بود، دستش را دراز کرد و از توی کمد پیراهن رسمی و چروکی را بیرون آورد.

- مرتضی! می‌خوای اینو تنت کنی؟ خدایی برو یه گونی بپوش از این بهتره، پاشو اتوش کن.

- ول کن بابا! حسش نیست! تازه شبه کی می‌بینه که این یه خورده اتو نداره.

- این پیرهن انگار از چرخ گوشت رد شده اون وقت تو می‌گی یه خورده اتو نداره؟

- این چیزیش نیست، دیشب که با سامان بیرون بودم و دیر اومدم خونه، حال نداشتم لباس عوض کنم با همین خوابیدم!

تلفن زنگ زد. مرد از جایش بلند شد و نگاهی به شماره کرد.

- مرتضی! فکر کنم با تو کار دارن، هر کی بود نیفتی تو رو دربایستی، یا باهاش قرار بذاری بری بیرون، بگو که داری می‌ری عروسی!

مرتضی گوشی را برداشت، شاهین بود. چند کلمه‌ای با هم حرف زدند. بعد گفت:

- بابا! فردا ماشین رو می‌شه بهم قرض بدی؟

- واسه چی؟ باز قراره بری شمال و ماشین رو قوطی کنی برگردی؟

- نه! شاهین می‌گه فصل گلاب‌گیریه تو کاشان، می‌خوایم با بچه‌ها بریم.

مینو فوری شیطنت کرد و گفت:

- اگه اینطوره، بابا ما هم قراره از طرف دانشگاه بریم اردوی اصفهان واسه دیدن عالی‌قاپو، من از اتوبوس خوشم نمی‌آد، ماشین رو بده پشت سر اتوبوس، من و دو، سه تا از دوستام بریم.

- مگه عروس می‌برید اصفهان؟! یه جوری می‌گه اردو انگار ما اردو نرفته‌ایم، مگه دانشگاه می‌ذاره شما با ماشین شخصی برید؟ تازه تو كارت سوخت ما فقط یك قلوپ بنزینه!

مرد تلویزیون را خاموش کرد و گفت:

- بی‌خودی کل‌کل نکنید، ماشین رو به هیچ كدومتون نمی‌دم، فردا قراره ببرمش تعمیرگاه.

مرتضی می‌دانست که وقتی بابا نه بیاورد توی کار، دیگر اصرار فایده‌ای ندارد، برای همین زیر لب گفت:

- بابا یه پیشنهاد دارم، ماشین رو ببر تعمیرگاه، بگو نگه دارید اینجا تا وقتی پسرم ماشین بخره! اینجوری هم خیال شما راحته هم من!

زن از اتاق بیرون آمد و گفت: من حاضرم. دیدی هی غرغر می‌کردی؟ سه ثانیه حاضر شدم.

- بله! البته سه ثانیه و دو ساعت و چهل دقیقه هم روش! زود باشید بچه‌ها دیرمون شد.

- بابا! تو ماشین صندلی جا می‌شه؟

- صندلی واسه چی مینو؟ بابا دوستای ما اینقدرها که شما فکر می‌کنید بی‌کلاس نیستن، خودم رفتم تالار رو دیدم، زیلو که نمی‌‌نذازن كف تالار، صندلی دارن اونجا!

- نه بابا! آخه مرتضی چسبیده به صندلی کامپیوترش، بعید می‌دونم بشه بدون صندلی اون رو برد تو ماشین!

مرد بی‌حوصله و کلافه‌تر از همیشه در اتاق مرتضی را باز کرد، او مثل همیشه هدفون را چسبانده بود روی گوشش‌هایش و زل زده بود به مانیتور، انگار نه انگار که برای رفتن برنامه‌ای داشته باشد.

- پسر پاشو دیگه! به جای اینکه بری ماشین رو روشن کنی، نشستی پای کامپیوترت؟ تازه هنوز این پیژامه مسخره پاته؟

مرتضی سریع از جایش بلند شد و شروع کرد به لباس پوشیدن. بعد جوری که صدایش را فقط مینو شنید، گفت:

- حالا كه وقت داریم؟ من می‌خوام برم صورتم رو اصلاح کنم.

مینو هم انگار یه بهانه خوب دستش افتاده باشد، گفت:

- صبر کن از بابا بپرسم! بابا… بابا…

- جان مینو بی‌خیال! بی‌خیال شو. الان بابا می‌یاد دوباره الم‌شنگه به پا می‌کنه.

- اگه اون ام‌پی‌تری پلیر که تازه خریدی رو بهم بدی بی‌خیال می‌شم. زود باش. بابا داره می‌یاد. تصمیمت رو بگیر… زود…

- باشه! ولی خیلی نامردی…

مرد در را باز کرد و با کمی عصبانیت گفت:

- باز چی شده؟ چیه؟

مینو من و منی کرد و گفت:

- هیچی بابا! می‌خواستم بگم موبایلت رو جا نذاری یه وقت.

- نه! گذاشتم تو جیب کتم. شما زود باشید دیگه…

همه مرتب لباس پوشیدند، مرد در را قفل کرد، حیاط با نور کمی روشن بود، مرد نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت، نزدیک هشت بود.

- بجنبید، بجنبید! خدا کنه نخوریم به چراغ قرمز و ترافیک و…

مرتضی کلید را گرفت و رفت ماشین را روشن کرد، هنوز مینو در ماشین را باز نکرده بود که یکی زنگ در را زد. همه ساکت شدند. هیچکس از جایش تکان نمی‌خورد. زن با صدای آهسته‌ای گفت:

- شاید کارگر شهرداری باشه واسه آشغالا اومده باشه.

مرد در حالی که سعی می‌کرد صدایش را پایین‌تر بیاورد، گفت:

- چی می‌گی زن؟ از کی تا حالا کارگرای شهرداری زنگ می‌زنن، من خودم نیم ساعت پیش آشغال‌ها رو گذاشتم دم در. حتما مهمونه. دیدی چه خاکی به سرم شد. وقتی می‌گم زود باشید زود باشید واسه همینه دیگه.

- حالا چیزی نگو. هر کی باشه دو، سه بار که زنگ بزنه و ببینه درو باز نمی‌کنیم می‌ره. تازه لامپ‌ها هم که خاموشه، مطمئن می‌شن که خونه نیستیم…

صدای چند نفر از پشت در می‌آمد. مینو گوشش را تیز کرد.

- فکر کنم تو خونه نیستن. لامپاشون خاموشه. چهار باره دارم زنگ می‌زنم، آیفون سوخت.

- کجا رو دارن برن. مطمئنم خونه هستن، شاید لامپ‌ها رو خاموش کردن، باز مینو خودش رو لوس کرده می‌خواد یوگا کنه! باز هم زنگ بزن.

مرتضی ریز خندید و با صدای خیلی آرومی گفت:

- خاله ساناز و بچه‌هاشن. وای مینو! شنیدی امین چی گفت؟ من همیشه می‌گم که اون تو رو خیلی دوست داره.

- پسره لوس! مگه دستم بهش نرسه، حالا دیگه یوگا کار کردن من رو مسخره می‌کنه. شیطونه می‌گه برم در رو باز کنم حقش رو بذارم کف دستش.

چند دقیقه‌ای گذشت و همه جا آروم شد.

- فکر کنم رفتن.

مینو گفت: صبر کنین من برم از زیر در نگاه کنم، اگه باشن کفش‌هاشون معلومه.

این را گفت و با نوک پنجه‌هایش تا نزدیکی در رفت، آرام نشست و سرش را تا زیر در که چند سانتی از زمین بلندتر بود، خم کرد. همه ساکت بودند که ناگهان صدای جیغ مینو بلند شد و روی زمین افتاد.

بالاخره همه چیز فاش شد و مجبور شدند در را باز کنند، معلوم شد درست در لحظه‌ای که مینو سرش را خم کرده بود از آنطرف در امین هم همین کار را کرده بود تا ببیند کسی توی خانه هست یا نه، ناگهان هر دو در فاصله چند سانتیمتری توی سایه روشن چشم‌های هم را دیده بودند و مینو از ترس جیغ زده بود و…

بالاخره در را باز کردند، آقامرتضی گیج و شرمنده نمی‌دانست چه بگوید، مدام من و من می‌کرد.

- ببخشید خواهر! مثل اینکه مزاحمتون شدیم.

- نه عزیزم! خوش اومدید، بعد سالی یاد ما کردید، خوش اومدید، بفرمایید تو!

با لبخند تعارف می‌کرد اما می‌دانست ته دل آقاکیوان چه خبر است، خودش را گناهکار می‌دانست، اگر کمی زودتر جنبیده بود حالا…

آقاکیوان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت:

- ساناز خانوم! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، ما داشتیم می‌رفتیم عروسی دختر همکارم، ببخشید اگه جسارت شد و پشت در معطل شدید، حالا هم…

- اختیار دارید، بالاخره پیش می‌آد، یا آدم نمی‌‌شنوه، یا زنگ خرابه، چه می‌دونم چیز مهمی نیست. حالا هم ما برمی‌گردیم خونه‌مون، ماشین که داریم تا ورامین که راهی نیست…

آقاکیوان با خودش دل دل کرد و گفت اصلا من یه پیشنهاد می‌دم، بیاید همه‌مون با هم بریم عروسی، شما هم بیاید…

- نه نمی‌شه! آخه سر و وضع ما درست نیست، باید بریم آرایشگاه و…

ساناز خانم داشت حرف می‌زد و بهانه می‌آورد که کیوان در را باز کرد و ماشین را برد بیرون و اهل و عیال را سوار کرد و همه با هم راه افتادند.

آن شب توی عروسی آنقدر آقاکیوان و خانواده‌اش شادی کردند که بعضی از مهمان‌ها که کمتر این دو خانواده را می‌شناختند، خیال می‌کردند آنها فامیل‌های درجه یک عروس و داماد هستند و مدام به آنها تبریک می‌گفتند. مهسا هم یواشکی به مینو گفت:

- جون هر کی که دوست داری برو جلو بابات رو بگیر، الان خانواده دوماد فکر می‌کنن من ترشیده بودم و بابات از اینکه من رو شوهر داده و از سرخودش باز کرده تو پوستش نمی‌‌گنجه




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان،
ارسال در تاریخ جمعه 6 شهریور 1388 توسط محمدی
(تعداد کل صفحات:10) 1 2 3 4 5 6 7 ...

mohammadi