زندگینامه غیاث الدین جمشید کاشانی
جمشید ملقب به غیاثالدین، فرزند پزشکی کاشانی به نام مسعود حدود سال 790 قمری (1388 میلادی)، در کاشان چشم به جهان گشود. او در همهی آثارش خود را چنین معرفی کرده است: «کمترین بندگان خداوند (یا نیازمندترین بندگان خدا به رحمت او)، جمشید، پسر مسعود طبیب کاشانی، پسر محمود پسر محمد ». بیشتر آنچه که از زندگی وی میدانیم از بررسی آثار علمی ارزندهاش و نیز دو نامه که خطاب به پدر خود و مردم کاشان نوشته به دست آمده است.
دوران کودکی و جوانی وی درست همزمان با اوج یورشهای وحشیانهی تیمور به ایران بود. با وجود این، جمشید در همین شرایط نیز هرگز از آموختن علوم مختلف غافل نشد. پدرش مسعود، چنانکه گفتیم، پزشک بود اما شاید از علوم دیگر نیز بهرهی بسیار داشت. به طور مثال، از یکی از نامههای کاشانی به پدرش معلوم میشود که پدر قصد داشته تا شرحی بر معیار الاشعار نصیرالدین طوسی بنویسد و برای پسر، یعنی جمشید بفرستد.

نخستین فعالیت علمی کاشانی که از تاریخ دقیق آن آگاهیم، رصد خسوف در 12 ذیحجهی 808 قمری، برابر با دوم ژوئن 1406 میلادی در کاشان است. غیاثالدین نخستین اثر علمی خود را در همین شهر و در 21 رمضان 809 قمری مطابق با اول مارس 1407 میلادی، یعنی 2 سال پس از مرگ تیمور و فرو نشستن فتنهی او، نوشت. چهار سال بعد در 813 قمری هنوز در کاشان بود و رسالهی مختصری به فارسی دربارهی علم هیأت(کیهانشناسی) نوشت. در 816 قمری کتاب نجومی مهم خود یعنی زیج خاقانی را به فارسی نوشت و به اُلُغْ بیگ، فرزند شاهرخ و نوهی تیمور، که در سمرقند به سر میبرد، هدیه کرد. کاشانی امید داشت که با حمایت الغ بیگ بتواند با آسودگی بیشتر پژوهشهای علمی خود را ادامه دهد.

کاشانی دست کم تا مدتی پس از پدیدآوردن کتاب ارزشمند تلخیص المفتاح ، یعنی 7 شعبان 824 قمری مطابق با 7 اوت 1421 میلادی، هنوز در کاشان به سر میبرد. این نکته خود مایهی شگفتی بسیار است که چرا مردی دانشور چون الغ بیگ پس از مطالعهی زیج خاقانی به نبوغ کم نظیر پدیدآورنده ، یعنی کاشانی، پی نبرد! کاشانی در یکی از دو نامهی خود از یک سو به طور تلویحی از اینکه بسیار دیر مورد توجه دولتمردان قرار گرفته گلایه میکند و از سوی دیگر از اینکه پس از این مدت دراز به شهری چون سمرقند دعوت شده است، سر از پا نمیشناسد.

کاشانی به احتمال قوی در 824 قمری به همراه معینالدین کاشانی(همکار غیاثالدین در کاشان و سمرقند) از کاشان به سمرقند رفت و چنان که خود در نامههایش کم و بیش اشاره کرده، در پیریزی رصدخانهی سمرقند نقش اصلی را ایفا نمود. از همان آغازِ کار، وی را به ریاست آنجا برگزیدند و تا پایان عمر به نسبت کوتاه خود در همین مقام بود. وی سرانجام صبح روز چهارشنبه 19 رمضان 832 قمری برابر با 22 ژوئن 1429 میلادی بیرون شهر سمرقند و در محل رصدخانه درگذشت.

امین احمد رازی در کتاب تذکر ه هفت اقلیم میگوید که چون کاشانی چنان که باید و شاید آداب حضور در دربار را رعایت نمیکرد ، الغ بیگ فرمان به قتل او داد. از نامههای کاشانی به پدرش چنین برمیآید که پدر به دلایلی از سرنوشت فرزند خود در دربار الغ بیگ نگران بود و در نامه یا نامههایی، پسر را از خطرات معمول در دربار پادشاهان برحذر داشته و کاشانی نیز در پاسخ برای کاستن از نگرانیهای پدر، نمونههای متعددی از توجه خاص الغ بیگ به خود را برای پدر شاهد آورده است.

سرانجام حکومت الغ بیگ:
با مرگ شاهرخ، دوران آرامش و آسایش الغ بیگ هم تمام شد. او که فرزند بزرگ شاهرخ و تنها پسر بازمانده او بود (چون بقیه پسرانش قبل از پدر، از دنیا رفته بودند) بعد از پدر، با برادرزاده ها و پسران خودش، درگیری هایی داشت، یکبار به هرات لشگر کشید و در این میان عبداللطیف پسر الغ بیگ در مشهد به پدرش پیوست، الغ بیگ مجددا از مشهد به هرات رفت و آنجا هم با شورشیان مخالف خود، به کشت و کشتار و غارت سختی دست زد. بعد به ماوراء النهر رفت و هرات را به عبداللطیف سپرد. عبداللطیف یکبار در هرات دلاوری ها کرد ولی بعد از هرات به ماوراء النهر شبانه فرار کرد و شهر را از دست داد. الغ بیگ که از او خشمگین بود، پاداش او را به پسر دیگرش "عبدالعزیز" که علاقه زیادی هم به او داشت، داد و عبداللطیف را حاکم بلخ کرد.

عبداللطیف از نامهربانی پدر ناراحت و کینه او و برادرش را به دل گرفت و در بلخ جنگی میان پدر و پسر درگرفت، مدتی بعد متوقف شد، الغ بیگ به سمرقند برگشت و عبداللطیف به دنبال پدرش تا اینکه در شاهرخیه جنگ بین آنها شد و پسرش عبدالعزیز در مقابل چشمان پدر کشته شد. امرای دیگر رو به عبداللطیف آورده و از الغ بیگ روی گرداندند. الغ بیگ در این زمان که در موضع ضعف قرار گرفته بود، از پسر اجازه سفر خواست. او موافقت کرد اما اجازه قتل او را به شخصی داد که در راه او را بکشد (853 هـ ق) و بدین ترتیب پادشاهی الغ بیگ که خیلی کوتاه و پرآشوب بود به پایان رسید. عبداللطیف نیز چند ماه بعد از پدر کشته شد. در دوران کوتاه پادشاهی الغ بیگ به نام او سکه زده شد و این سکه ها در ترکمنستان، تبریز، انگلستان موجود است.

گویند الغ بیگ بنا بر احکام نجومی دریافته بود که به دست عبداللطیف پسر بزرگ خود کشته خواهد شد و به این سبب او را از مناصب و مشاغلی که داشت معزول کرد. عبداللطیف نیز علم طغیان بر افراشت و حکم عزل پدر را به چیزی نگرفت، و پدر خود را شکست داد. الغ بیگ به ترکستان فرار کرد و چندی بعد با وجود پیشگوییهای منجمان به سمرقند بازگشت ـ شاید به امید عاطفه پدر فرزندی ـ ، اما در آنجا به دست پسرش کشته شد.
طبقه بندی: مجله خبری، تاریخی،
برچسب ها: غیاث الدین جمشید کاشانی، زندگینامه،
مجسمه آزادی یا تندیس آزادی که نام اصلی آن «آزادی روشنگر جهان» است
(به انگلیسی: Liberty Enlightening the World - به فرانسه: La liberté éclairant le monde)، مجسمه بزرگی است که در سال ۱۸۸۶ (میلادی) توسط فرانسه به ایالات متحده آمریکا هدیه داده شدهاست.
این مجسمه در جزیره آزادی در بندر نیویورک نصب شده و به صورت نمادی برای خوشآمد گویی به مسافرانی که راه دریا به نیویورک میآیند درآمدهاست. این مجسمه که با رویهای از مس پوشش یافته، در سال ۱۸۸۶ به مناسبت یکصدمین سال استقلال امریکا از بریتانیا و به عنوان نمادی از دوستی فرانسه و آمریکا به این کشور اهدا شده است.
طرح مجسمه را فردریک بارتولدی مجسمهساز فرانسوی، و سازه درونی آن را الکساندر ایفل، مهندس فرانسوی برج ایفل، طراحی کردهاند. اوژن ویوله لودوک نوع مسی را که برای پوشش مجسمه بکار رفته انتخاب کردهاست.

مجسمه به شکل شخصیت زنی است ایستاده در حال گام برداشتن، که دور سرش را هفت اشعه نورانی فراگرفتهاست. او با دست چپ خود یک لوح سنگی را نگه داشته و با دست راست خود مشعلی فروزان را بالای سر خود نگه داشتهاست. روی لوح سنگی با شمارههای رومی نوشته شده JULY IV MDCCLXXVI که نشانگر ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ (میلادی) و تاریخ استقلال آمریکا است.
امروزه مجسمه آزادی یکی از نمادهای مشهور کشور آمریکا است. قبل از همگانی شدن سفرهای هوایی، مجسمه آزادی اولین نشانی از آمریکا بود که مسافران کشتیها هنگام نزدیک شدن به سواحل آمریکا مشاهده میکردند.
از نظر شمایل ظاهری، طراحی این مجسمه به مجسمه باستانی غول رودس و مجسمه کارلو بوروموئه کشیش ایتالیایی شباهتهایی دارد. این مکان یک میراث جهانی یونسکو در آمریکا میباشد.
ادامه مطلب
طبقه بندی: تاریخی،
برچسب ها: تاریخچه، مجسمه آزادی آمریکا،

در سال 1264 قمری، نخستین برنامهی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبلهکوبی میکردند.
اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود
هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همهی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیدهاند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هایهای میگرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع میکنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند
طبقه بندی: تاریخی،
برچسب ها: امیر کبیر،
اكنون كه من از این دنیا می روم تو دوازده كرور دریك زر در خزانه داری و این زر یكی از اركان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلكه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این كه از آن بكاهی، من نمی گویم كه در مواقع ضروری از آن برداشت نكن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن این انبارها را كه از سنگ ساخته می شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این كه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این كه همواره آذوقه دو یاسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این كه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین كسری خوار و بار استفاده كن و غله جدید را بعد از این كه جاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملكت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشك سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به كارهای مملكتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو كافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به كار های مملكتی بگماری و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات كنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.
كانالی كه من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام كردن این كانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن كانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور كشتی ها از آن كانال نباید آن قدر سنگین باشد كه ناخدایان كشتی ها ترجیح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این كه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار كند، ولی فرصت نكردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این كار را به انجام برسانی، با یك ارتش قدرتمند به یونان حمله كن و به یونانیان بفهمان كه پادشاه ایران قادر است مرتكبین فجایع را تنبیه كند .
توصیه دیگر من به تو این است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز کار گذاران دیوان را بر مردم مسلط مكن و برای این كه کارگذاران دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع كردم كه تماس کار گذاران دیوان با مردم را خیلی كم كرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی کار گذاران حكومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نكن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند كرد ولو به قیمت كشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود كه دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این كه وسیله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این كه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حكومت خواهی كرد .
همواره حامی كیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نكن كه از كیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش كه هر كسی باید آزاد باشد تا از هر كیشی كه میل دارد پیروی كند .
بعد از این كه من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه كفنی را كه من خود فراهم كردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زمانی كه می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی كه من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج كشور سلطنت می كردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا كه سرنوشت آدمی این است كه بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج كشور باشد ، خواه یك خاركن و هیچ كس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیك دیدی، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصیت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این كه بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از كسی ادعایی داری موافقت كن یك قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر كند، زیرا كسی كه مدعیست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زیرا كه اگر از آبادكردن دست برداری كشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست كه وقتی كشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد كردن - حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستی را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد كه كسی نسبت به تو خطایی كرده باشد و اگر به دیگری خطایی كرده باشد و تو عفو كنی ظلم كرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور كسانی كه غیر از تو اینجا حاضراند كردم تا این كه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را كرده ام و اینك بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می كنم مرگم نزدیك شده است
طبقه بندی: تاریخی،
برچسب ها: وصیت نامه، داریوش كبیر،
1- رم: این شهر در زمان اقتدار امپراتوری روم در سال 117 میلادی یكی از مشهورترین پایتختهای جهان به شمار میرفت. شهری كه با سالنهای تئاتر و معابد خود هنوز هم عده كثیری از علاقمندان را به سوی خود جلب میكند.
2- آتن: شهر فلسفه، ریاضیات، دموكراسی و المپیك. پایتختی كه سالهای زیادی را صرف كشمكشها و جنگهای زمینی و دریایی برای به دست آوردن قدرت در دریای اژه كرد و سرانجام در قرن پنجم قبل از میلاد، به عنوان پایتخت مقتدرترین امپراتوری جهان نام گرفت.
3- قسطنطینه (استانبول)، این شهر كه امروزه به دو قسمت آسیایی و اروپایی تشكیل شده پس از سقوط روم در قرن چهارم میلادی و در قرون وسطی یكی از ثروتمندترین و بزرگترین شهرهای جهان به شمار میرفت شهری كه پایتخت امپراتوری بیزانس و سپس امپراتوری عثمانی شد.
4- بابل: خانه باغهای معلق، مركز آغاز تمدن بشر، شهری كه حكومتهای بسیاری همچون آشورها تا اسكندر مقدونی در پی آن برای دستیابی به موقعیتی استراتژیكی بودند. شهری كه بعدها به مدت هزاران سال پایتخت امپراتوریهای بزرگ زمان خود شد.
5- كوزكو: شهری در سلسله جبال كوههای آندز، پایتخت اینكاها از اوایل سال 1400 تا پیش از ورود اروپاییان به قاره آمریكا.
6- تنوچتیتلان: پایتخت امپراتوری آزتكها كه امروزه آن را مكزیكوسیتی مینامند. این شهر در سال 1521 و در زمانی كه نیروهای اسپانیایی وارد آن شدند نزدیك به 300 هزار نفر سكنه داشته است.
7- طبس: این شهر با آغاز سلطنت قدیم، در حدود 4500 سال پیش پایتخت امپراتوری مصر گردید تا مشهورترین آثار تاریخی همچون معابد كارناك و الاقصر و دره شاهان را در خود ایجاد كند.
8- زیمباوه كبیر: شهری با مساحت 1800 جریب با بناهایی سنگی در جنوب شرقی زیمباوه امروزی اگر چه دوران شكوفایی آن به قرن هشتم میلادی میرسد اما 600 سال پیش از آن محل زندگی اقوام متعددی بوده است. شهری كه در درون سیاه اروپا به تجارب با دنیای شرق میپرداخته است.
9- ژیان: پایتخت امپراتوریهای باستان چین با قدمتی بیش از 3000 سال. خانه جنگجویان تراكوتا و مدفن پادشاهان امپراتوریهای مقتدر چین.
10- كائوكیا: تنها شهر در آمریكای شمالی كه با گسترش جمعیت در قرن هجدهم همچنان آثار شهر نشینی باستان خود را حفظ كرده بود، شهری كه در سال 1100 میلادی بیشترین جمعیت را در میان دیگر سكونتگاههای شمال امریكا به خود دیده بود
طبقه بندی: تاریخی،
برچسب ها: 10 پایتخت، باستانی،
درمورد محل دفن حضرت یوسف(ع)شیخ طبرسی(ره)درتفسیرخود نقل كرده:چون حضرت یوسف ازدنیا رفت،اورا درتابوتی ازسنگ مرمر نهاده و میان رود نیل دفن كردند وعلتش این بود كه چون آنحضرت ازدنیا رفت،مردم مصربه نزاع برخاسته وهردسته ای می خواستند تا جنازه آن حضرت را در محله خود دفن كنند واز بركت آن پیكرمطهر بهره مند گردند وسرانجام مصلحت دیدند جنازه را دررود نیل دفن كنند تا آب نیل ازروی آن بگذرد وبه همه شهر برسد تا مردم در این بهره یكسان باشند وبركت آن جنازه بطور مساوی به همه مردم برسد،واین قبرتا زمان حضرت موسی(ع)هم چنان دررود نیل بود تا وقتی كه آن حضرت بیامد واو را از نیل بیرون آورد وبه فلسطین برد
طبقه بندی: تاریخی،
برچسب ها: حضرت یوسف، فوت، دفن،
پس از سالها كاوش، محققان منطقهای را در كشور اتیوپی بهعنوان نخستین محل زندگی آدم و حوا معرفی كردند.
به گزارش ایسنا به نقل از نیویوركتایمز، سخنگوی گروهی از محققان دانشگاه جورج واشنگتن آمریكا كه از سالها پیش بهدنبال كشف مكانی هستند كه ممكن است، هزاران سال پیش، محل زندگی آدم و حواد بوده باشد، اعلام كرد كه محل زندگی آدم و حوا احتمالا در منطقهای در جنوب قارهی آفریقا بوده است.
این محققان از سالها پیش، تلاشهای خود را برای كشف محل زندگی آدم و حوا آغاز كرده و 14 منطقه را در قارههای آفریقا، اروپا و آسیا بهعنوان زیستگاه نخستین انسان تعیین كردهاند.
محققان معتقدند، محل زنگی آدم و حوا منطقهای است كه تنوع ژنتیكی در آن زیاد است. به همین دلیل، آنها منطقهای را در جنوب آفریقا در كنار صحرای كالاهاری (Kalahari) در اتیوپی بهعنوان احتمال نخست این كشف تاریخی اعلام كردهاند.
البته محققان هنوز بهدنبال كشف محل دقیق زندگی آدم و حوا در حدود 50هزار سال پیش هستند و امیدوارند تا در سالهای آینده بتوانند به شواهد بیشتری در این زمینه دست یابند. البته اكنون بیشتر محققان به این امر معتقدند كه محل زندگی آدم و حوا در قارهی آفریقا بوده است
طبقه بندی: تاریخی،
برچسب ها: آدم و حوا،
تبلیغات